حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

راه اندازی پروژه ی عظیم

1393/7/19 14:30
786 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام عسل مامانی.

گلکم  تصمیم گرفتم شما رو از مای بی بی بگیرم.محبت دلیل اینکه اسم پست رو این گذاشتم واقعا برام یه پروژه ی سختیه. خیلی وقتا بهش فکر کردم. انشاالله با یاری خدا و همکاری شما دخمل گلم این کارو تموم می کنیم.

حدودا از هفتم هشتم مهر بود که شروع کردم. روز اول نشستم باهات حرف زدم که دیگه بزرگ شدی و دیگه نباید مای بی بی بشی.چند تا مثال هم زدم که ببین اون نی نی مای بی بی نمیشه و هر وقت جیش داره به مامانش میگه و مامانش میبرتش دستشویی. شما هم خیلی استقبال کردی و خوشحال میشدی.

دفعه اول رفتیم دستشویی هرچی گفتم جیش نکردی اومدیم بیرون و شرت آموزشی پات کردم و هی به یادت میاوردم که مای بی بی نیستی آخرشم تو شرتت جیش کردی.

سه چهار روز اول حدودا سه چهار ساعت باز بودی بعدش مای بی بی میشدی.. خودم دیگه هر نیم ساعت یه بار میبردمت..

بعد از سه چهار روز دیگه شرت آموزشی پات نکردم. آخه میدونستی اگه جیش کنی اتفاقی نمیفته. منم دلمو به دریا زدم و بی خیال فرشا شدم.

الان دیگه شرت و شلوار معمولی می پوشی. بعضی وقتا میگی جیش دارم ولی بیشتر وقتا باید خودم ببرمت.

شبا هم که مای بی بیت می کردم ولی 14 مهر شب که خوابیدی شرت آموزش پات کردم نصفه شب هرکاری کردم نتونستم ببرمت دستشویی..غمگین تو خواب خیلی بد اخلاق میشی.... کچلهمین جور تو رختخوابت جیش کردی. البته من از قبل فکرشو کرده بودمو و تختت رو آماده کرده بودم.چشمک

از وقتی که ماشین هم فروختیم فقط دوبار بیرون رفتیم. خیلی وقته تو خونه بودم و خسته شده بودم.سبز بابایی هم که بیچاره با موتور میرفت کلاس و برمیگشت خیلی خسته میشد و کمر درد گرفته بود.

این بود که سه شنبه 15 مهر ماشین خریدیم. 16 مهر رفتیم بیرون.

می خواستم امتحانت کنم. بدون مای بی بی. خداروشکر اتفاقی نیفتاد.

18 مهر دوباره بدون مای بی بی بردیمت بیرون. رفتیم رنگین کمان. و برای اولین بار گفتی میخوام سوار قطار بشم بابایی سوارت کرد من خیلی میترسیدم گریه کنی چون یه دفعه دیگه سوارت کرده بودم خیلی گریه کردی. ولی این دفعه بر خلاف تصور من خیلی دوست داشتی و میخندیدی.. بعد هم رفتیم برات یه کفش خریدیم. خیلی رنگ آبی دوست داری کفش آبی برات خریدیم.مبارکت باشه عزیزکم.بوس

نزدیکای خونه بودیم که گفتی جیش دارم بدو بدو اومدیم خونه و بردمت دستشویی. این یکی هم به خیر گذشت.آرام

تا حالا سه جای قالی و موکت رو نجس کردی... یکبار وسط حال دوبار هم رو موکت کنار حال

چند روزه اول که میبردمت دستشویی بهت میگفتم صدا خانوم موشه بزن بگو من جیش میکنم برام کاکائو بیار از تو دستشویی داد میزدی     اگه جیش میکردی میگفتی برم ببینم کاکائو برام آورده و میرفتی روی لوله ی کنار دستشویی که من از قبل برات جاساز کرده بودم کاکائوت رو برمیداشتی.خندونک

چند روز که گذشت دیدیم این که نشد کار ، روزی چند تا کاکائو میخوردی یه مدت لواشک بهت جایزه میدادم یه وقتا هم شیر و بستنی و حتی دست زدن و شعر خوندن جایزه دستشویی رفتنت بود.

ولی خب کم کم دیگه برات میگفتم چون بزرگ شدی باید بری دستشویی جیش کنی و کسی نباید بهت جایزه بده.

 

این قصه سر دراز دارد..... انشالله خبر موفقیتمون رو تو پستای بعدی میزارم.

 

دختر گلم ببخشید تو این مورد خاص چون خیلی درگیر شما بودم عکسی از این چند روز ازت نگرفتم.

این پست عکس نداره. تو پستای بعدی جبران می کنم.بای بای

پسندها (5)

نظرات (5)

مامان محمدحسین
26 آبان 93 21:11
سلام عزیزم.. هنوز پُست نذاشتی برات نظر دادم.... !!! به به مبارک باشه... هم پروژه عظیم و هم خرید ماشین نو...
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام الهام جونی وای که تو چقد خوبی ممنون گلم مرسی
مریم
28 آبان 93 14:50
سلام خیلییییی پست جالبی بود کلی خندیدم ان شاالله به خیر و خوشی بگذره
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام موقع شما هم که رسید ما کلی می خندیم
مامان عليرضا
29 آبان 93 16:25
سلام به دوست خوبم و حدیثه سادات گلم. میبینم که وارد پروژه ای بس بسیار عظیم شدیدایشالا با موفقیت به پایان برسونید. ماشین نو هم مبارک باشه.ایشالا چرخاش براتون بچرخه ما منتظر عکسای ناز گل دخترمون هستیما.از طرف من ببوس روی ماه حدیثه جون رو
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
سلام گلم ممنون که بهمون سر میزنی آره حسابی پروژش عظیمه مرسی زنده باشی.
ft
7 آذر 93 1:49
تبریک میگم .ظاهرا پروژه به اتمام رسیده
مامان عليرضا
9 آذر 93 12:47
دوستم خصوصی داری